خاکستری های میانه

لذت...

تقریبا همیشه آمادگی خوردن یک سیب کامل را نداشته ام و این خود بارها باعث شده که قید خوردن اش رو بزنم، کلاً!

- می دونی!؟ معمولا کسی نیست که تو سیب رو از وسط نصف کنی و نصف شو به اون بدی و  با خوردن نیمه دیگه اش نهایت لذت رو از زندگی ببَری!

- می دونم! فعلاً مجبوری یک سیب گلاب کوچیک انتخاب کنی، درسته بخوری و از زندگی هم اگر لذت نبردی ، بهش فکر نکن! یعنی به کلّ اش فکر نکن! به لذت خوردن همون سیب در همان چند لحظه فکر کن!

 

* پ.ن : راستش دارم فکر می کنم اگه اولین نفر تونسته بود سیب اش رو تنهایی بخوره و لذت خوردنش رو با اون یکی قسمت نکرده بود آیا بازم ما الان اینجا بودیم یا نه؟!

 

   + ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خش خش خشک خاطره

 

من و تنهایی مدتی است که دیگر با هم خو گرفته ایم و در کنار هم خوشیم ... اگر توبگذاری!
پس لطفا این اطراف پرسه نزن!
خلوت من ،میان بر تنوع روزمرگی های تو نیست که هر وقت خسته می شوی از تکرار دوستی های هر روزه ات ، گاهی از آن گذر کنی.
با آمدنت خاطره های خشک شده را زیر پاهایت خرد می کنی و صدای خش خش آنها می پیچد در تمام تنهایی ام و می رنجاندش،آنقدر که می ترسم همین روزها ،رها کند و برود تنهایی "من" دیگری بشود...

   + ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کَل کَل...

ای خدا!!!!!!!!!!!

آخه یه دقیقه اون دستمال لعنتی رو بذار زمین و گوش بده ببین من چی می گم!

 انقدر خودت و نزن به اون راه که مثلن اصلن حواست به من نیست و فقط داری به گردگیری و خونه تکونی و اومدن بهار فکر می کنی و مثلن خیلی سرت شلوغه و وقت نداری!

آخه عزیز من تو دیگه چرا ؟ تو که اینطوری نبودی! دارم حرف می زنما! د آخه لعنتی من الان توجهت رو لازم دارم! الان می خوام بهم بگی چی کار کنم؟

آقا نه!  اصلن نمی خواد تو بگی چی کار کنم ! خودم می دونم ! تصمیمم رو هم گرفتم که برم تو دل ماجرا! تو فقط منو نگاه کن ! فقط یه کم پشتم باش و هلم بده جلو!

ای بابا نمی میری که! فقط یه نگا از کجای این جلال و جبروتت کم می کنه، آخه ! روتو بکن این ور ببینم!

آره دیگه، می خواهی نگاه نکنی و به من بفهمونی که یعنی : "من نمی دونم، خودت می دونی ،هر کار می خواهی بکن"  و این حرفا دیگه؟!

که منم برم و کارم و بکنم و بعدش اگه خراب شد بشینم هی به خودم غر بزنم که : خاک تو سرت خب صبر می کردی یه کم؟

هان؟ چیه؟ خب معلومه که اگه تو نظر بدی و اونطوری که من بخوام نشه، بعدش میام سرت خراب می شم و می گم : "تو خواستی که این طوری بشه"

پس چی خیال کردی ؟ خب مگه غیر از تو کس دیگه ای هم هست که همچین زوری داشته باشه!

اما خیال کردی! این دفعه من فکرامو کردم . تو هم اگه تا صبح هم روتو این ور نکنی و من و نگاه نکنی ، فرقی واسم نمی کنه .

اصلن این طوری بهتر هم شد. این طوری فکر می کنم که سکون علامت رضا شدی،و بعدش هم، تازه اگه بخواهی نگاه کنی شاید دلم بلرزه و باز شک کنم بخوام شصت ساعت دیگه بشینم و چرتکه بندازم.

آهای ! گوش ات با منه خدا!!!؟؟؟با توام........

 حالا تا صبحم که خودتو بزنی به اون راه و هی دستمالت رو بکشی رو اون ابرا و هی آسمون رو برق بندازی ، بازم نمی تونی منو قانع کنی که حواست اونجاست و با من نیست. مثل اینکه همین جناب عالی بودین که این چند روزه همه جارو پر برف و سرما کردی و خواب بهار و از سر خیلیا پروندی!

البته تو این جوریی دیگه زورت زیاده ! میتونی دیگه ! همه کار می تونی ! می تونی تا دو هفته دیگه هم همین طوری برف ببارونی و یهو شب اول فروردین تصمیم بگیری که شکوفه ها پیداشون بشه و.... ااااااااااااااا اصلن به من چه ! هر کار دلت می خواد بکن ! حواسم پرت تو و کارات شد یهو!

منم می رم دنبال کار خودم! هر چه باداباد.....

   + ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

امیدواری های آخرسالی

هر چی می گردم پیداش نمیکنم!

اصلا نیست که نیست که نیست...

   + ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خلوت

ساعت هاست که در باغچه دنج ذهنم ، پشت پرچین خاطره ها نشسته ام  و عطر چمن تازه و نمناک مرا برده است به پشت آخرین درخت پرتقال حیاط خانه عمو ، که آنجا دختر بچه ای پنهان شده... سوک سوک! دیدمت!

... کسی ، از کمی آن طرف تر از درختان فراموشی ، بلند صدایم می زند و به نوشیدن یک لیوان  آرامش خنک و گوارا که مزه اش را چشیده است ، دعوت می کند و نمی داند که در این بعد از ظهر داغ پر دغدغه ، من ولو شدن در خنکای این سایه امن که او حصاری دست و پاگیر و بلند می خواندش را با وعده او عوض نخواهم کرد! چرا که ایمان دارم خنکای سایه این پرچین، ساعتی بیش از سر کشدن لیوان کوچکی ، طول خواهد کشید!

   + ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من

آنچه از « من » در خانه باقیمانده ،تکه ای از « من » است که زمان های زیادی را با

 « من » گذرانده است.

زمان هایی که دوستش داشته ام . زمانهایی که به ظرافت اش فخر فروخته ام . زمان هایی که درگیر دیده شدن اش بوده ام.

زمان هایی که بودنش در «من » را پنهان کرده ام. زمان هایی که « من» را پنهان کرده است.زمان هایی که « من » را

 یادآوری کرده است. زمان هایی که « من » را از یاد برده است.وبسیار زمان های دیگر...

تکه ای از یک زن ، از سر بازشده ، جامانده، دیده شده و کنده شده از زمانی در گذشته .

و رها شده به سوی یک «من» دیگر شدن! 

پ.ن: روی «من» کلیک کنید.  

 

 

   + ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دختری با چشم هایی به رنگ آسمان

وایساده روی ایوون و سرش رو تکیه داده به ستون و یه جوری با اون چشماش ، دلم رو می بره که ، تمام وجودم پر می شه از شرمندگی این همه پاکی و صفا.

کار همیشگی اش بود ساختن این تصویر ا. هر دفعه که می رفتیم خونشون ، هنوز رسیده و نرسیده نزدیکیای در حیاط بود و با کلی اشتیاق میومد به استقبال. اینقدر صمیمی که هیچ وقت اصلا فکر نکردم چند سالمونه یا چه نسبتی با هم داریم!

تمام مدتی که خونشون بودیم مثل پروانه دورمون می چرخید و نمی ذاشت آب تو دلمون تکون بخوره. خیلی آروم و بی سر صدا، اینقدر که من کلی تصویر ازش یادم مونده تا حرف و صدا!

موقع رفتن هم که یه بغض پنهانی میومد تو چشماشو همون جا روی ایوون یه طوری نگاهت می کرد که حالا بعد گذشت این همه سال از روزهای بچه گیم ، من هنوز فراموشش نکردم.

حالا دیگه من درگیر روزمرگی های وقت گیر زندگی شدم و اون هم واسه خودش خانومی شده و داره درس می خونه که بره دانشگاه.

اما هنوز همون نگاه مهربونو داره وقتی که هر از گاهی همدیگرو می بینیم. و گاهی هم،همون طور بی سر و صدا میاد اینجارو می خونه و بدون هیچ نشونی می ره!

نجمه عزیز و گلم ، پیغامت برام یک دنیا ارزش داشت، و بیش از اونی که فکرش رو بکنی خوشحالم کرد. منتظرم که حرفای قشنگ و پر انرژیت رو اینجا هم بخونم

موفق باشی و به تمام آرزو های آبی دلت برسیلبخند  

 

   + ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

"من"

داره در مورد سوالی که من پرسیدم توضیح میده! خیلی جدی و دقیق و مسئول سعی می کنه توضیحش برام کامل و قانع کننده باشه! تو چشماش  یه چیزی هست که حواسم رو پرت می کنه به یه جای دیگه و باعث میشه یه جاهایی نشنوم چی داره می گه!

یه قطعیت و اطمینانی تو نگاهش هست که ذهنم رو درگیر خودش می کنه. شاید چون درصد آدم های با تکلیف معلوم ،اونم تو نسل ما ابنقدر کمه که این طور توجهم جلب میشه به این موضوع.

 دارم فکر می کنم چه قدر میشه در عین قطعیت ،انعطاف هم داشت؟ به نظرم میاد که این دوتا مسئله می تونن کاملا از هم جدا هم باشن حتی! رابطه این دو جریان در طرز تفکر آدم های مختلف ، برام موضوع جذابیه. 

چند درصد از آدمایی که می شناسم ، انعطاف پذیرن و قطعیت هاشونو به دیگران تحمیل نمی کنند و حتی به قطعیت های دیگران احترام هم میذارن؟ 

سعی می کنم برگردم به بحث و گوش بدم. احساس می کنم ازینکه نظرش رو داره با استدلالاتی که داره ، توجیح می کنه و سعی هم نمی کنه تعمیمش بده به کل خوشم میاد. در جملاتش واژه "من" نقش خیلی مهمی داره: من اینطور فکر میکنم،من باشم این کارو می کنم ،...

تا اینجاشو دوست دارم ،‌ اما آیا این گوینده خوب، شنونده خوبی هم هست؟ این "من" تصمیم گیرنده، موقع شنیدن،آیا "نیم من" میشه؟

تاثیر کلامش در من شنونده چقدر می تونه باشه؟

خیلی سوال های دیگه هم هنوز دارم.

فعلا تا همین جا باشه...  

   + ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بی بهانه یاد من باش...

به سادگی خریدن چند شاخه گل ، بی دلیل و بهانه و مقدمه می شود خاطره سالها عشق و دوستی را یادآوری کرد. آن هم درست در لحظاتی که بهترین دوست تو ،‌ممکن است در این اندیشه باشد که شاید آن حس ناب و خالص ،به ورطه عادت افتاده باشد...

 

   + ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من مانده ام با خاطراتی از تو سرشار...!

   + ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد